سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387

آنقدر دلتنگش هستم

و آنقدر دلتنگش می مانم

که حتی پس از مرگ هم -که شاید وعده ی دیدارمان باشد-

دلتنگی من پایانی نخواهد داشت...

پس از من,دلم,جایی, گوشه ای از این دنیا,تنگ تر و تنگ تر خواهد شد...

این حرف ها حتی وقتی که دیگر دهانی ندارم زده خواهد شد...

پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387
مادره گریه می کرد. بچه اش پت و پلا شده بود این ور اون ور. بچه اش کوچیک بود از تو دست خسته اش لیز خورده بود افتاده بود زمین. شکسته بود. گفتم گریه نکن درستش می کنیم. گفت نمی شه باد تیکه هاشو برده..
پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386

اینجا کرمان.

جایی که برای تماس گرفتن با خانه ام نیازی به گرفتن کد شهر مورد نظر نیست.

جمعه 3 اسفند ماه سال 1386

می دونی؟ چیزی که تمومی نداره ادم عوضیه. حداقل تا وقتی من زنده ام

یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386

کمی تدبیر,کمی مهربانی,کمی گرما و کمی لطافت به من بدهید تا خدایی بیافرینم...

دیگر این خدا را بر نمی تابم...

 

لعنت....

 

یکی یه خدای خوب و عادل و مهربون سراغ نداره؟

 

 

پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386

Happy Your BirthDay To Me

سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386

عزیزم... منم دوست دارم..

ولی اینجوری من نمی تونم نفس بکشم اخه

شنبه 6 بهمن ماه سال 1386

باز باران با ترانه...

باز باران با ترانه...

 

اصلنم مهم نیست که هوا افتابیه

باز باران با ترانه...

سه شنبه 2 بهمن ماه سال 1386

جات خیلی خالیه...

جایی که هیچوقت پرش نکردی..

دوشنبه 1 بهمن ماه سال 1386

همیشه قبلنا اینجا که می نشستم می شد ببینمش. اون موقع ها همیشه بود. ولی چند وقته که بعضی روزا یه چند ساعتی نیست. میام نگاه می کنم می بینم نیست. صندلی چوبیش خالیه. دفعه ی اول خیلی ترسیدم. فکر کردم نکنه بره و دیگه برنگرده..نکنه گم شه.. پیره و این طرفارم خوب بلد نیست... ولی زود برگشت. صدای عصاشو شنیدم.امدم تو اتاق. دیدم نشسته رو صندلیه چوبیش. دستاشو گذاشت روی میز و زل زد تو چشام. با همون لبخند همیشگی. گفتم کجا بودی بابابزرگ؟ نگرانت شدم.. هیچی نگفت. هیچوقت هیچی نمی گه فقط لبخند میزنه.

۴شنبه ی ۲هفته پیش مامان بی خبر امد اینجا. زنگ که زد فهمیدم مامانه. می دونی,مامان به شیوه ی خاصی زنگ نمی زنه ولی میشه فهمید که مامانه. رفتم درو باز کنم چشمم افتاد دیدم بابابزرگ نیست. صداش زدم. جواب نداد. دوباره صداش زدم. دوباره جواب نداد.... تا وقتی که حسابی صداش زدم و بعدش دیگه صداش نزدم. خب مسلما اون بازم جواب نداد... مامان هنوز زنگ می زد. هرچی فکر کردم دیدم نمی تونم جواب "کجا رفته و کی رفته و چه جوری رفته و ..." های مامانو بدم. خب. درو باز نمی کنم. امدم نشستم پشت میزم که به کارام برسم. به قاب عکس خالی روبروم نگاه کردم. به صندلیه چوبیه خالی. با خودم فکر کردم:این عکس ها راستی راستی چقدر عجیبند...

 

مامان که رفت یک ساعت بعدش صدای عصای بابابزرگ از تو قاب عکس میومد.

شنبه 29 دی ماه سال 1386

امروز داشتم با گلناز حرف می زدم. می خواستم بگم "اگه من جای اون بودم..."  قاطی شد,گفتم "اگه من جای من بودم...."

خب این منو به فکر واداشت! واقعا اگه من جای من بودم چه کارا می کردم؟؟

پنجشنبه 27 دی ماه سال 1386

لعنت به هرچی که خراب می شه

مخصوصا وقتی دم اخر خراب می شه... لعنت!